|
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد .. باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد
|
یک فوج ابراهیم در آتش
سری بر نیزه می خندد و دشتی سرخ و خون آلود
غروری منتشر از خاکِ ما تا اوج نامحدود
نگاه بی نیاز کودکی شش ماهه اما مرد
و آن سوتر نشسته غرق موج بی نیازی رود
گلستانی پر از یک فوج ابراهیم در آتش
و روی خاک، در مانده تمام جبههی نمرود
هنوز از دشت می خیزد صدای عاشقان، گویا
که گاه وصل نزدیک است، آی ای زندگی بدرود
و دستان ظریف بچه ها در خویش افسرده است
جواب پرسش «انسان چگونه باید آیا بود»
و این تصویر رویایی فقط یک چیز کم دارد
زنی درد آشنا با بانگ «زیبا بود، زیبا بود»
الهام یاوری
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه توفان حوادث ببرد بنیادت