تبليغاتX
با کاروان نیزه
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد .. باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد

روز دهم

روز عاشورا دیگر خبری نیست. دیر رسید هر که رسید. شیران حق همه رفتند تا خدا. یا حق و یا خدا. عاشورا تجلی مکرالله است. عاشورا روزی است که شمر پی خنجری می گردد که گلویش را ببرد و پاکش کند ولی نمی یابد. عاشورا روزی است که یزید سر به دیورا می کوبد اما درد کو؟ راه عرش را بستند، راه رحمت را. از مکر خدا بترس، عاشورا دیر است. عاشورا روز عمل نیست روز حساب است. عصر عاشورا صبح روز جزا است.

یا حسین! انت ابانا و انا ابنک الصغیر...

منبع: نشریه نقطه سر خط، سری اول، شماره دوم، ده روز، کورش علیانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:4  توسط .  | 

روز نهم

حسین پای به میدان می نهد. تنهای تنها. قطعِ قطع. دل سپرده به عشق. عشق سرمد، عشق ازل، معشوق ابد. عار ناید شیر را از سلسله. خاصه کان...

اِنَّ الله شاءَ اَن یَراکَ قَتیلا.

خدا می خواهد کشته ببیندت. تمام شد. رنج فدک تمام شد. غم سیلی، ناله­های نیم­شبان نخیله. سر فرو برده در چاه. جگر پاره پاره. تمام شد، هر چه بود گذشت. معنای خمر آمد و سر در پیاله برد.

«خواهر خداحافظ. خواهر خدایت حافظ. خواهر زمین را به تو سپردم و علی. خواهر نپاشد از هم دستگاه خلقت.»

اِنَّ الله شاءَ اَن یَراکَ قَتیلا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 16:2  توسط .  | 

روز هشتم

پدر فضل، ابوالفضل، عباس. عباس غیور، عباس علمدار، عباس سقا. سقای ساقی. سقای امام. پدر ثانی کودکان.

عباس رسید، مشک بر دوش. پای که به فرات می نهد، دلش هوای تیغ دارد. «کاش می شد جانی داد و آبی رساند، کاش می شد دو دست داد و یک جان، کاش می شد همه را به پای بچه های حسین ریخت، کاش.» آن قدر پریشان فکر است که حواسش نیست. کف آب را که روبه­روی صورت خود می بیند، یکه می خورد. «آب برداشته ام تا بخورم؟ دستی که آب بردارد به هیچ کار نمی آید.» مشک را بر دوش می اندازد و پای از فرات بیرون می کند. حمله که می کنند و دست چپ را می برند می گوید: «و الله اِن قَطَعتُم یَمینی اِنی اُحمی ابداً عَن دینی» راست را هم می برند. «بهتر، راحت شدم. دیگر هیچ ندارم، خودم هستم و خودم، تنهای تنها.» آخرین سردار. عباسی که بود، حالا حسینی که هست. حسین است حسین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:1  توسط .  | 

روز هفتم

تنها نیست، کسی دارد. یاری دارد و غمخواری. شوذب نه غلام که دوست عابس است، جان عابس است. «شوذب تو برو. بگذار دلم بسوزد. بگذار دیدن پیکر غرقه به خونت آتشم بزند. برو عزیز دلم، برو یار دلنشینم. برو همراه سفر و حذرم. برو، سلام بر شب­هایی که بر بستر بیماری یگدیگر بی صدا تا سحر گریستسم. برو، سلام بر حب خدا و ولی خدا که هرچه حب انسانی است می شوید و می برد. برو. بگذار نه جانم که کسانم، کس کسانم، تو را بدهم.» و شوذب می رود و ساعتی دیگر عابس، و چه اندیشناک است: «آیا نمی توانستم چیز دیگری بدهم؟ چیزی بیش از شوذب و جانم؟» باران تیر دو دستش را به آسمان نی رساند، «دست­هایم، دست­هایم را باید بدهم.» عابس عباس شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 16:0  توسط .  | 

روز ششم

علی اکبر دیگر تاب ندارد. بی تابی می کند. موج را دیده ای که چگونه سر به صخره می کوبد؟ اگر نبود ادب تولّی، قهر تبرّی علی اکبر را موجی می کرد بر صخره­ی دهر. ارکان زمان و مکان کجا تاب این موج را داشتند؟

اما ادب تولی علی اکبر را به خیمه پدر می کشاند، تا اجازه بگیرد. «اماما، عزیزا، نازنینا. ما به ناز تو جوانی می دهیم، تو بخواه، تو بخوان، تو اجازه بده. اجازه تو دستور حق است، امر الهی است، تشریع است، حتی تکوین است.»

می رود و می آید: «پدر تشنه ام، کاش جرعه ای می نوشاندیم از آن که...» و پدر انگشتر به لبان فرزند می نهد و دهانش را مهر می کند و جرعه ای از «آن» در گوشش می ریزد. شوق سر تا پایش را می سوزاند، پر می زند. عاد للمیدان. «کاش جز جان چیز دیگری بود که فدا می کردم و اینک جان، جان می دهم اما کاش کسی هم بود که فدا می کردم. کاش کسی را داشتم.» و علی اکبر عابس شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:30  توسط .  | 

روز پنجم

قاسم پا در رکاب معیت عمو نهاده. رکاب معیت امام. از قاسم می پرسند: «شاه داماد چونی؟» شاه داماد چون هیمه­ی گر گرفته است. اجازه می خواهد. و امام می پرسد: «مرگ به چشم تو چگونه است؟»

«مرگ در چشم من شیرین تر از عسل است.» شیرین تر از عسل. عسل: شیرین، غلیظ، چسبنده، گلوگیر، «عمو جان، امام من، دریغ نکن، بگذار عیش دامادی به کمال خود برسد...» و شمشیری که می چرخد و خونریز است و خونبار. قهر حق از نوک شمشیر قاسم می چکد، سیاه و کوبنده. و در ذهن قاسم یک کلمه می گذرد: «پدر». و پر می گیرد به سوی پدر. حالا دیگر قاسم پیش پدرش است. قاسم علی اکبر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:3  توسط .  | 

روز چهارم

حبیب شرمناک از خودش، از مردمان. دل­تنگ از این که تنهایانی به تن­ های خود مدافع امامند. پس از این همه مردمان، این همه جوانان، جوانان تندرست کوفی، مردان زره پوشیده­ی شمشیر به کف چه شدند؟ دستی میان موهای سپیدش می برد. رازدار پیر، پیر اسیر، اسیر سپید موی. عطر مناجات آب از لابه­لای همهمه­ی کوفیان شنیده می شود. آب بر آب می لغزد و صدا بر می آید که «اللهم نشکوا الیک». حبیب هم زمزمه می کند: «اللهم نشکوا الیک. اگر جوان بودم»، با خودش می خندد «با همین پیری ببین تا چه کنم!» اما باز می گوید: «اگر جوان بودم...» همه این ها ابری می شود و بخاری، و می گذرد. و حبیب به دریا می زند. غوطه می خورد در آب شهادت. «پیری» سر از شانه اش بر می دارد. جوان می شود. داماد می شود. حبیب قاسم می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:6  توسط .  | 

روز سوم

جون اسیر است. اسیر دو چشم مخمور، اسیر نگاهی مهربان. اسیر لبی زمزمه­گر. جون روی زیبایی ندارد. جون دل سوخته­ای دارد. چهره اش سیاه رنگ است و دهانش بویناک. و جون با خود داغی دارد: «ای کاش من هم نسبی داشتم و سپید چهره بودم. کاش سپید بودم و خوش بو. کاش نمی گفتند غلامی به میدان آمده است سیاه.» جون سر به آسمان کرد. گفت: «شاید از رو سیاهی من، خدا هم...» دلش تنگ است. اشک در چشمانش حلقه زده. دست به غبضه شمشیر می برد. «یا حق، یا مولا» و موج به هم پیوسته­ی شمشیرها چون سپری می ماند که سر قتال دارد. و جون شهید می شود. و امام دعا می کند جون سپید باشد و جون سپید می شود. رو سپید و مو سپید. جون حبیب می شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:30  توسط .  |